۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

برای من الان فقط تو مهمی. فقط تو. زندگی و آرزوی منی. گذشته فقط یه خاطره است. نه شیرین نه دردناک. نه درد دشنه های گذشته رو یادم میاد نه لذت نوازشهاش رو. هیچی از گذشته آزارم نمی ده و شادی بهم القا نمی کنه. انگار هیچوقت نه دردی بوده نه لذتی. هیچ حسی یادم نیست. فقط تصویرش رو می تونم به یاد بیارم.

تا حالا آرزو کردی با کسی زندگی کنی؟ زیر یه سقف؟ من آرزو کردم! آرزو کردم با تو...

پ.ن: انگار حتی همآغوشیهای گذشته هم لذتی نداشته! حتی لذت همآغوشی هم یادم نمیاد.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

داشت صحبت می کرد. یادم نیست راجع به چی. اما تو حرفهاش گفت که از X (پارتنر قبلیش) خوشش میومده و X دنبال شخص دیگه ای بوده و اون شخص به این گفته که من با X کاری ندارم. و یه چیزی به مفهوم اینکه تو برو اگه می خوای سراغش (جمله ای که گفت یادم نیست). پس یعنی این X رو انتخاب کرده. اما در رابطه خودمون من از این خوشم اومد و اونم ok داد. یهو یه حسی بهم دست داد وقتی راجع به این قضیه X و نفر سوم حرف می زد. کاش منم اون انتخاب می کرد نه اینکه من اونو انتخاب کنم. به نظرتون فرقی نداره؟
بعد از سفر یه مدت حس می کردم رابطمون سرد شده. چه از لحاظ عاطفی چه س.ک.س.ی. البته از طرف خودم هم بود. یعنی خودم حس می کردم سرد شدم. اما خدا رو شکر بهتر شده اوضاع الان. به قول یکی از دوستان که می گفت "زمان بده" به نظرم همین زمان بود که اوضاع رو بهتر کرد. از گیردادنهای من شاکیه. رو روابطش حساسم و زیاد گیر می دم. . . . پ.ن: دوسش دارم. شاید این توجیه رفتارام نباشه. نمی خوام هم اینطوری توجیه کنم. فقط گفتم که بدونین. همین

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

سفر خوش گذشت...

چهارشنبه از سفر برگشتیم. چه سفری بود! به یادموندنی! رفته بودیم کوشاداسی و بدروم. خیلی خیلی خوش گذشت. اینکه با کسی که عاشقشی بری یه جای خیلی قشنگ!جای همه خالی. چقدر لذت بردیم. از زیبایی طبیعت. از دریا. از از ساحل ... و از سکس! جایی که زیباست و هیچ مزاحمی وجود نداره. خودتون تصورش رو بکنین دیگه!!!

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

عصبیم. بدون اینکه بدونم چرا! حالم خوش نیست. نشستی کنارم. اما من حالم خوش نیست. نمی دونم چرا. نمی دونم چمه. اینجا تو محل کارم ساعت 10.23 و حال بد!!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

دیروز بعد از چندین روز بوسیدمت

با تمام وجود

دلم برای بوسیدنت تنگ شده بود

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

دو روز رفته بودی مسافرت. همش منتظر بودم برگردی، ببوسمت. اما روزی که برگشتی بهم فضای بوسیدنت رو ندادی! فرصتش رو ندادی. تو چشمات محبت و علاقه همیشگی نبود. دلتنگی هم نبود. یادم نیست حتی تو این دو روز گفته باشی دلت برام تنگ شده. فقط وقتی بهت گفتم "دلت که واسم تنگ نشده" گفتی همینجوری فکر می کنی دیگه یا عقلت همینقدر می کشه (یادم نیست واقعا چی گفتی). چرا عوض شدی؟ شاید این تغییر دو روزه نبوده اما بعد این دو روز چقدر به چشمم میاد. G من رو کجا جا گذاشتی؟ انگار G من رفته مسافرت. انگار اینجا نیست. حس می کنم برمی گرده. حس می کنم رفته یه جایی. نمی دونم!

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

نمی دونم چرا از طعم سینه هات سیر نمی شم!!! و از عطر گرم تنت...

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

چشمها را بستم...و سبک خوابیدم

خسته ام. تنم بی حسه. دلم می خواد تو بغلت بخوابم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

قند و شکرست آن لب و دندان که تو داری ... لبخند بزن، تاجر قند و شکرم کن

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم...

شک دارم بهت! به اینکه شاید احساسی هنوز داشته باشی به کسانی که رفتن. شک دارم به دلت...

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد؟

باغی آتش گرفته در چشمت، شاه توتی ست پاره ی دهن ات

حائلی نیست بین ما، الا: پوشش بی دلیل پیرهن ات

پشت در پشت عاشقت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تو بگو دفتر همه شُعَراست، گر سوالی کنند از وطن‌ات

کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی

مادرت کیست؟ در کدام رَحِم؟ نقش بسته چم و خم بدن‌ات

می‌نشینم مگر تو رد بشوی، می‌دوم تا مگر که خسته شوی

می‌کشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدن‌ات

تو قدم می‌زنی، قدم من را، تو نفس می‌کشی، هوس من را

هوسِ لابه‌لای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدن‌ات

تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس‌اند

واقعا حیف! اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پرزدن‌ات

شرح یک روح در دو تن حرف است! داستان دو روح و یک تن را

می‌نویسم ... اگر شبی تن من ... بخورد لحظه‌ای گره به تن‌ات

می‌روی‌هات را نمی‌بینم، نیستی‌هات را نمی‌خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه، می‌نشینم به شوق آمدن‌ات

لب وا کن و لب ببند و بگذار به دل

یک حسرت تازه... حسرت آبنبات!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

خدا گر ز حکمت ببندد دری...

خدا کسی رو که خیلی دوست داشتم ازم گرفت. در ازاش کسی رو بهم داد که بی نهایت عاشقشم! چطور می تونم این محبت بزرگ خدا رو جبران کنم؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

عطر تنت رو دوست دارم...

خدایا شکرت...

خیلی وقته ننوشتم. و خیلی وقته که به آرزوم رسیدم. حالا کسی پیشمه که واقعا دوستش دارم. کسی که دوستم داره و از بودن باهاش لذت می برم. و چقدر این روزها رو دوست دارم.