۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
۱۳۸۹ آبان ۴, سهشنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه
برای من الان فقط تو مهمی. فقط تو. زندگی و آرزوی منی. گذشته فقط یه خاطره است. نه شیرین نه دردناک. نه درد دشنه های گذشته رو یادم میاد نه لذت نوازشهاش رو. هیچی از گذشته آزارم نمی ده و شادی بهم القا نمی کنه. انگار هیچوقت نه دردی بوده نه لذتی. هیچ حسی یادم نیست. فقط تصویرش رو می تونم به یاد بیارم.
تا حالا آرزو کردی با کسی زندگی کنی؟ زیر یه سقف؟ من آرزو کردم! آرزو کردم با تو...
پ.ن: انگار حتی همآغوشیهای گذشته هم لذتی نداشته! حتی لذت همآغوشی هم یادم نمیاد.
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۱۳, سهشنبه
سفر خوش گذشت...
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم...
حائلی نیست بین ما، الا: پوشش بی دلیل پیرهن ات
پشت در پشت عاشقت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور
تو بگو دفتر همه شُعَراست، گر سوالی کنند از وطنات
کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی
مادرت کیست؟ در کدام رَحِم؟ نقش بسته چم و خم بدنات
مینشینم مگر تو رد بشوی، میدوم تا مگر که خسته شوی
میکشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدنات
تو قدم میزنی، قدم من را، تو نفس میکشی، هوس من را
هوسِ لابهلای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدنات
تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفساند
واقعا حیف! اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پرزدنات
شرح یک روح در دو تن حرف است! داستان دو روح و یک تن را
مینویسم ... اگر شبی تن من ... بخورد لحظهای گره به تنات
میرویهات را نمیبینم، نیستیهات را نمیخوابم
خواب و بیدار عصر هر شنبه، مینشینم به شوق آمدنات



